خرید بک لینک

بسم الله الرحمن الرحیم

صداش میزنم بیا ساعت 10 شد میگه بیدارم ولی نمیدونم

اینوچطوربیرونش کنم؟دروبازکردم دیدم یه سنجاقک بزرگ ,دقیقا اندازه ی

همونایی که کل یک روزکودکیموپرمیکرد.بالبخند گفتم اینکه الان میره

واومدم ازاتاق بیرون .هرکاری کردم نتونستم ازخیالش از لحظات

شادوسرخوشانه ی کودکیم دربیام.اون روزا مثل الان نبود ترس ازماشین

وموتورو دوچرخه ونون خشکی محلی ازاعراب نداشت.همه وهرکی بچه

ای داشت میفرستاد برن بازی توکوچه .خیلی کم پیش میومد بچه ای

نخوادویا نیادبازی.

هرازگاهی هم دعوامون میشد یک قهر باگفتن قهرقهرهم همراه

بازیهامون خودنمایی میکرد.وسط خاله بازیهاهم گاهی میگفتیم پسرانباید

بیان بازی.(بعداوناهم دم میگرفتن دختراخمیرن دست بزنی میمیرن-

پسراشیرن مثل شمشیرن)

حالا کجان اون پسرای شیرواون دخترای پنیری؟


کجاست مامانایی که هرچندوقت یکبار بجای قاضی شدن یه ظرف

پیازسرخ کرده میاوردن دم خونه ی الکیمون وکلی ذوق زده میشدیم.

پ.ن:هنوزم سیراز خاله بازی و دنبال کردن سنجاقک نشدم.خندهخجالت

------------------------------------------------------------------

حدیث نوشت:حضرت محمدصلی الله علیه واله:

حضرت موسى علیه السلام مردى را نزد عرش دید و به جایگاه او غبطه

خورد و در مورد او سؤال کرد. به او گفته شد که او به آنچه خداوند از

فضل خود به مردم داده است حسد نمى برد.

مشکاة الانوار ص 310 {شبیه این حدیث در روضة الواعظین(ط-القدیمه) ج 2 ، ص424

برچسب: نویسنده: کیان جعفری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 28 تير 1396 ساعت: 16:18

صفحه بندی